
نامهاي به شيراز و نوروز
منصور ضابطيان
سلام
هنوز حادثهها تكرار ميشوند
حادثههاي ساده خوشرنگ
حادثههاي كوچه آبي
نخهاي تماشا
چكههاي نور
هجرت زندگي از شاخه به برگ
هنوز بوي گل ميدهد اين غبار روفته از خاك زمستان
به استقبال بهار
بهار گل، به فصل شيراز، به سال ايران
هنوز خانم جان، «ها» كه ميكند روي شيشه خاك گرفته
هنوز وقتي دستمال آبي گل را بر لكههاي زمانه ميكشد
رنگ ميپاشد از جان به جهان
نور ميخرامد از گل خورشيد به گل قالي و بهار
هنوز بوي گل ميدهد اين زمينه خاكي
اين دريچه عشق
پنجرهها را باز كنيد خانوم جان!
پنج دري هوا ميخواهد از پس سرماي سوزنده كبود
كبودي دستهاي يخ زدهتان
شرمساري زمستان است
كه شما چادر گل به سر داريد
گل ميخراميد و گل ميخوانيد
گلپوش بهارستان عشق
آقاجان!
شما كه معناي عشقيد
دست بنيشانيد در اين سور ساره سال
غبار نور را كور ميكند
اگر شما به مهر
گردنم نزداييد از شمعهاي چراغ عشق
چل كليد چاره روزگار
در لبخند شماست
در نگاه رويش بذرهاي باغچه
در آن كاشيكاري ترك خورده هميشه نو
كه آب را ميطراود و بهار ميشود
خاك را ميبويد و سحر ميدمد از نو.
حوض خانه پدري
هنوز جاي آبي لبخند است
جاي خلوت سرخ ماهيها
آيينه است اين حوض رو به آسمان
هزار هزار تصوير
جاي مهرباني مهتاب با ماهي
خورشيد با نارنج
آب را نوكنيد در اين كاسه آبي عشق
به خوشامدگويي،
كه ماهيان در انتظار رقص بهارند
در انتظار دست نسيماند
خانم جان!
سفرهتان سرفرازي سالهاي سبز
ترقه ترقه نقش سرو و ستاره
آينهبندان راز
شعله رقصان نرم
آقاجان!
هفت سين را كه ميچينيد
وقتي بوي بهار نارنجهاي شهر
همه فاصلهها را كم ميكند،
توي دل دل لحظههاي آخر سال
وقت خواندن يا مقلب القلوب و الابصار
ياد اين سفر رفته دور از ديار باشيد
كه خاطرش، هر جا باشد
خاطره شيراز است و دلش ميرود به كوچه پس كوچههاي ايران
انگار كه شعله شمع است در نسيم
انگار كه ماهي تنگ است بيقرار...